خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

آيا من . . . ؟

صداي قطار . آهنگ حركت پاهاي آهنينش بر زميني آهنين . صداي قدم‌هايش . و شايد رقص پسرك 12 ساله با آن . و كمي آن طرف‌تر من را مي‌بيني كه نشسته بر تخته سنگ و دود سيگار را همراه نسيم قطار مي‌كنم و پسرك را تماشا .
فكر مي‌كنم . به آن كه آيا عقيده‌اي دارم ؟ چيزي را ، كسي را ، فكري را به يقين قبول دارم ؟ يا فقط شَمايي تار و كدر از آنچه را مي‌پسندم ، مي‌بينم ؟ گاهي شك مي‌كنم . وقتي او را مي‌بينم شك مي‌كنم كه عقيده‌اي ، نظري يا فكري تمام و كمال داشته باشم . گاهي شك مي‌كنم كه آيا مي‌توانم روزي بدون تعصب به چيزي فكر كنم ؟
[ ... ]
با خود فكر مي‌كنم كه آيا روزي مي‌توانم مانند آن دلقك كتابي به نام عقايدم ، عقايد يك پارسا داشته باشم ؟

پس نوشت : فكر كنم وقت دسته بندي و مرتب كردن تمام آن چرندياتي است كه بي‌وقفه به اين كله‌ي نيمه پر ريخته‌ايم تا شايد پر شود . ولي زهي خيال باطل …

تاريك

در انتهاي كوچه‌ي تاريك
چراغي در حال جان دادن است
گويي طنابي راه نفس را بسته‌ست
نور ، در آن چراغ آويزان دست و پا مي‌زند
كوچه تاريك است
ماه خاموش
درها بسته
به ديوار ها اعتمادي نيست
بر آن ها چوب خطِ انديشه مينداز
كوچه تاريك است
غم ها بر دوش
ديوار ها خسته

پس نوشت : بعضي وقتا واسه دل خودمون از اين كارهاي عجيب و غريب هم مي‌كنيم! شما به دل نگير.

روح

آرتور شوپنهاور : ما قادريم روح خود را چنان تربيت كنيم كه از اراده‌ي ما سر باز زند .

روحي افسار گسيخته مي‌طلبي . روحي چموش .
در حالي كه نمي‌داني اين روح اسباب ديوانگي‌ات را فراهم مي‌كند .
و چه مي‌شد كه اين روح آرام مي‌خسبيد تا دمي آرام گيريم ؟!

سلام

سلام .
لطفا براي شروع ، ابتدا به صفحه‌ي about مراجعه فرماييد .